تبليغاتX
آران وبیدگل ما

تاریخچه سفیدشهر :

سفیدشهر نام قبلی آن روستای نصرآباد کویر است . از توابع شهرستان آران و بیدگل و در قسمت شمال شرقی شهرستان کاشان و در مجاورت منطقه ای قدیمی به نام درم قرار دارد . در سال 1381 بعد از تبدیل شهر آران و بیدگل به شهرستان ، روستای نصرآباد کویر به شهر تغییر وضعیت داد.در مورد قدمت شهر منقول است ساکنین اولیه شهر نصرانی  و مسیحی بوده اند  .و تسمیه شهر بنام نصرآباد برگرفته از کلمه نصرانی بوده است . و قبوری در گورستان شهر مشاهده شده که حاکی از حضور افرادی غیر مسلمان در شهر در گذشته ای بسیار دور بوده است .

وجه تسمیه شهر :

.

از جمله نامهای دیگر نصرآباد که در بین مردم گفته می شده است نصرآباد خربزه می باشد که شهرتی می باشد که شهر در تامین محصولات خربزه ء قم و کاشان و اطراف داشته است . شهرت دیگر این شهر نصرآباد کویر است که این نام برگرفته از مناطق کویری است که اطراف شهر را احاطه کرده است  و قبل از تبدیل شده روستا به شهر در اسناد و مکاتبات رسمی بکار می رفته است .

از میان اسامی مختلف پیشنهادی به وزارت کشور ، نام سفیدشهر انتخاب و جایگزین نام نصرآباد کویر شد. قابل ذکر است که این نام یادآور سابقه این منطقه در  تولید پنبه می باشد که به دلیل حجم و میزان تولید بالای پنبه ، این منطقه از دیر باز شهره بوده است . و در السنه خاص  و عام به منطقه سفید دشت معروف بوده است . .

اما از لحاظ کشت و تولید محصول چنبه این شهر دارای رتبه استانی و کشوری می باشد که بسیار حائز اهمیت می باشد  که علت نامگذاری این شهر (سفیدشهر ) بدین لحاظ می باشد .  

سفیدشهر در 21 کیلومتری شمال غربی شهرستان آرا ن و بیدگل و در 21 کیلومتری شمال غربی شهرستان کاشان قرار گرفته است . این شهر  در مختصات 51 درجه و 21 دقیقه و 10 ثانیه طول شرقی نصف النهار گرینویچ  و 34 درجه و 17 دقیقه و 40 ثانیه عرض شمالی از خط استوا در بخش مرکزی آران و بیدگل قرار دارد . از شمال به راه آهن ، از جنوب به روستای یزدل  و جاده ترانزیت قم و آزاد راه امیر کبیر، از شرق به روستای محمد آباد و علی آباد و از غرب به جاده ترانزیت قم کاشان و شهر مشکات منتهی می شود  . 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت |

بنای کاروانسرای شاه عباسی درشهر ابوزیدآبادقراردارد .شهر ابوزیدآبادمرکز بخش کویرات در۴۰کیلومتری شهرستان اران بیدگل واقع می باشد .

بنای کاروانسرا مربوط به دوران صفویه است کاروانسراازنوع کاروانسراهای مربع شکل بایک درورودی وجلوخان مشخص به طرف جنوب شرقی می باشد .

این بنا باتوجه به قدمت حدود ۴۰۰سال همچنان سالم وپابرجا ست وبه غیر ازریزش بخش کوچکی ازپوشش طاق وتونیزه های گوشه جنوب شرقی ،بقيه بنابه حمدا...سالم وكمتر دچار عارضه سازه اي گرديده است .

 

كاروانسرا دريك طبقه بناگرديده وبخش شترخان واصطبلها ازچهارگوشه محوطه وسط كاروانسرا به شيوه زيبائي به آنها دسترسي وارتباط يافته است .

كاروانسراي شاه عباسي ابوزيدآبددرگذشته نه چندان دوربعلت قرارداشتن برسه راه اصلي كاشان -يزد ازيك طرف وآران وبيدگل واصفهان ازسوي ديگر داراي اهميت بسيارزيادي است .

درشهر فعلي ابوزيدآبادكه درگذشته مركزدهستان كويرات بوده است يك مجموعه مرقومه خواجه وجودداشته كه اين كاروانسرا هم جزء آن بوده است ولذامالكيت آن اوقافي است

 

+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت |

 بي‌برو برگرد،درياچه سحرآميز نمك واقع در‪ ۳۵‬كيلومتري شهرستان آران‌و بيدگل يكي از ديدني هاي استثنايي و منحصربه فردطبيعي كشورمان است.درياچه نمك با دوهزارو‪ ۴۰۰‬كيلومتر مربع وسعت (‪ ۸۰‬كيلومترطول و‪ ۳۰‬كيلومتر عرض)بين استانهاي‌اصفهان سمنان قم قرار دارد،يعني ازشمال به‌دشت ورامين ،ازجنوب به آران و بيدگل،از شرق به سياه‌كوه و از مغرب به قم محدود مي‌شود اما آسانترين مسير دسترسي به آن، همين آران و بيدگل شمال اصفهان است. فاصله دریاچه نمک تاآران وبیدگل ۶۰کیلومتر می باشد .

ارتفاع اين درياچه‌ازسطح دريا حدود‪ ۸۰۰‬متر است و وسعت و شكل آن متناسب با ورود آب و ميزان بارندگي در فصول مختلف فرق دارد.ازاين رو درموقع بارندگي اندازه درياچه كش مي‌آيد،برعكس در تابستان و پائيز كه وسعتش آب مي‌رود.

 به گفته يك مسوول محلي،براثر شدت سرماي زمستان‌گذشته همه نمك انباشته شده دردرياچه براي استفاده در سطح جاده هاي كشور مورداستفاده قرارگرفته است.

گفتني است كه يكي از ديدني‌هاي ديگر درياچه نمك،وجود جزايري است كه درچند جاي درياچه براي خود جا خوش كرده‌اند كه بزرگترين آنها را"جزيره سرگردان" مي‌نامند.

عروس دلرباي كوير مرنجاب مي‌تواند نقش بالايي در جذب گردشگر داشته باشد بويژه‌اينكه كارونسراي تاريخي" مرنجاب" به عنوان يك اقامتگاه دنج درمجاورت اين درياچه براي خود جا خوش كرده است.

تهراني‌ها و اصفهاني‌ها با سه، چهار ساعت رانندگي مي‌توانند خود را به اين مكان دلفريب برسانند و زيبايي‌هاي كوير را از نزديك ببينند و با اطراق در كاروانسراي دنج مرنجاب و همنشيني با عروس كوير يعني درياچه سحرانگيز نمك ،استنشاق پاكترين هواي كويري و رويت ستاره بارانترين شبها،يك بقچه خاطرات فراموش نشدني را به شهرهاي دود و دم زده خود، سوغات ببرند.

متن کامل رادرادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت |
 * حركت به سوي مرنجاب

اينجا"مرنجاب" است، كاروانسرايي در شمالي‌ترين نقطه استان اصفهان در جوار "درياچه نمك"كه شامگاه چهارشنبه هشتم فروردين گذرمان به آنجا افتاده است.

پسينگاه،از شهرستان آران و بيدگل واقع در‪ ۲۰۰‬كيلومتري شمال اصفهان بيرون زديم و پس از پنج كيلومتر جاده آسفالته و ‪ ۴۵‬كيلومتر جاده خاكي،در امتداد شمال‌شرق، پرگاز رانديم تا به اين كارونسراي تاريخي با آن چلچراغ مهتابي‌اش كه وصفكي ازش كردم، رسيديم.

آفتاب از لب خط افق پريده بود و چشمان زغالي شب كوير دو دو مي‌زد كه به مرنجاب رسيديم.

نه،اصلا"بگذاريد از اول برايتان بگويم،از همان موقع كه‌از طريق يك دو راهي وارد جاده مرنجاب شديم.

تيم ما پس از طي آن پنج كيلومتر جاده آسفالته در امتداد قوس كماني رو به شمال شرق وارد جاده خاكي شديم.در موازات همين جاده، يك جاده خاكي ديگر كه توسط منابع طبيعي كشيده شده‌است كه خودروهاي سنگين از جمله كاميونهاي حامل نمك حق عبور از آن را ندارند.

جابه‌جا، در اطراف جاده‌اي كه مي‌خواهد ما را به كارونسرا مرنجاب وصل كند ، درختان كويري"گز"،"تاغ" و "ارته"به چشم مي‌خورد.كار، كار منابع طبيعي است.

شكل شاخه‌هاي درخت "ارته" شكسته شكسته و مانند شاخ گوزن است و تا ‪ ۱/۵‬متر نيز قامت مي‌بندد اما درختان گز و تاغ كه ظاهرا از يك جنسند داراي شاخه‌هاي مستقيم با دو جهت رشد مخالفند.

درواقع رشد درخت "گز" عمودپيماست و تا هفت متر قد مي‌كشد اما درخت "تاغ" روي زمين ولو مي‌شود و دايره‌وار در هر جهت رشد مي‌كند.

اما هرچه هست ، همه اين درختان قانع و شورطبع كويري، بي‌برو برگرد حكم سربازاني را دارند كه در برابر يورش بي‌امان شن‌هاي روان رو به كشتزارها و سكونتگاهها ، سفت و يغور مي‌ايستند تا مظاهر عمران و آباداني آدمها را از دستبرد مهاجمان تيزتك و ريزدانه ماسه‌اي مصون بدارند.

در طول مسير،از روي كاكل درختان كويري،چشم طمع به فراخناي آسمان دوخته‌ام تا ببينم آيا لكه‌هاي ابري كه رنگشان بيشتر به‌كبودي مي‌زند،فلنگ را مي‌بندند تا اقل‌كم بتوانم شب ستاره باران كوير را ببينم يا نه ، اما هر چه جلوتر رانديم، اخم و تخم آسمان كبود كم نشد كه نشد.

در روي زمين نيز حركت خودروي جلويي‌مان، مانند دود اگزوزش، حلقه‌هاي غليظ خاك را در قفا، نثارمان مي‌كند تا جايي كه وقتي به مقصد رسيديم نازكه‌اي از خاك ، رنگ "پاترول"(مان) را خاكستري كه نه، آبي چركتابي كرده است.


* " خطب شكن"
...............

در ميانه مسير جاده خاكي ‪ ۴۵‬كيلومتري به‌شيب تندي مي‌رسيم كه اينجايي‌ها به آن " خطب شكن" مي‌گويند.

"خطب" ، نام چوبكهاي تعبيه شده در قسمت جلو و عقب جهاز شتر است كه كارش اين است كه بار روي جهاز را هنگام جلو و عقب رانده شدن، مهار كند. درواقع عبارت "خطب شكن"از اين موضوع ريشه گرفته كه در مسيرهاي شيب دار جاده خاكي منتهي به كاروانسراي مرنجاب،گهگاه بارشتر براثر سنگيني يا شيب جاده آنقدر به جلو و عقب رانده مي‌شده كه فشار ناشي از آن سبب شكستن خطب جهاز مي‌گشته و به همين دليل نيز به اين بخش از مسير شيب دار جاده،"خطب شكن" مي‌گويند.

طول اين مسير شيب دار شايد به ‪ ۵۰۰‬متر هم نرسد اما به هر حال، اسمي است كه قدما بر آن نهاده‌اند و الاني‌ها نيز، آن را به همين نام صدا مي‌زنند.

ناگفته نگذارم كه در سالهاي دور، همين مسيري كه دارم وصفش را مي‌كنم، محل عبور كاروانهاي تجاري( هم براي جابه‌جايي نمك، هم سوخت چوب ناشي از درختان كويري كه به آن "همه" مي‌گفته‌اند) بوده است.


* وجه تسميه مرنجاب
.....................

تيم ما بالاخره آنقدر دراين مسير غبارآلود رفت و رفت تا به كاروانسراي بس زيبايي كه بيش از‪ ۴۰۰‬سال پيش به دستور شاه عباس صفوي ساخته شده‌است، رسيد.

آفتاب كاملا" از روي خط افق پريده و پرده ظلمت روي زمين پلاس شده بود كه وارد محوطه بيروني كاروانسرا "مرنجاب" شديم.

پيش از گفتن مختصات معماري اين بنا، اول از همه بگذاريد از وجه تسميه "مرنجاب" برايتان حرف بزنم.

به قرار مسموع،واژه "مرنجاب"ريشه در مرارتي جانكاهي دارد كه كويرنشينان، همواره براي تامين آب موردنيازشان با آن مواجه بوده‌اند.

اينرا هم بگويم كه اين كاروانسرا از يكسو در لابه‌لاي كوير و خطوط تلماسه‌اي و از سوي ديگر در جوار درياچه نمك قرار دارد، يعني در جايي قرار دارد كه پاك ، هلاك آب است.روي همين اصل هم براي تامين آب مورد نياز اين كاروانسرا مجبور شده‌اند با هرجان كندني كه شده، آب را از فاصله دوهزارو‪ ۵۰۰‬متري به اين محل بياورند، پس لابد به دليل سختي زياد آبرساني به كاروانسراست كه آن را "مرنجاب" ناميده‌اند.


* ورود به كاروانسرا
.....................

وقتي به كاروانسرا رسيديم ، بيرون آن شلوغ پلوغ بود و تعداد قابل توجهي خودرو و سرنشينان آنها در اين محوطه ، جا خوش كرده بودند.

يك تختگاه از جنس آجر فرش در محوطه در ورودي كارونسرا (ضلع شمالي) براي اطراق مسافران ايجاد كرده‌اند كه گردشگران در آن مستقرند.در ضلع شمالي اين اطراقگاه،آثار يك ديوار تخريب شده به چشم مي‌خورد كه مي‌گويند، بوسيله مردم رومبانده شده است.

يك آبگير در مقابل در ورودي مرنجاب وجود دارد كه چند غاز سفيد با سرهاي خاكستري،با شور و شر زياد در آن سرگرم آب تني‌اند. ابعاد آبگير مستطيل شكل را با قدمهايم اندازه مي‌گيرم: حدود ‪ ۱۴‬متر در ‪ ۵۲‬متر است.

وجود آبگير در اين برهوت ، عينهو روشنايي اميدبخشي است كه دل تاريكناي شباشب خوف‌انگيزي را دريده باشد.

دورادور آبگير و اطراقگاه، تعدادي درخت بيد و گز رديف شده است: دقيقا ‪۲۴‬ درخت شامل ‪ ۱۴‬تا بيد و ‪ ۱۰‬تا گز.

Kavir

در پشت كاروانسرا نيز وجود تعداد ديگري درخت كويري به زيبايي مصفاي اين منظره افزوده است،اما باوجود مسافران حريصي كه براي افروختن آتش، بي‌محابا از اين درختان به‌عنوان سوخت استفاده مي‌كنند،بعيد مي‌دانم كه عمرآنها چندان بپايد.

دوحلقه تنور در ضلع غربي آبگير به چشم مي‌خورد كه يادم رفت بپرسم كه اصلا" ساخت آنها به زمان ايجاد كاروانسرا برمي‌گردد يا كه نه ، امروزيها آنها را براي استفاده‌گردشگران ياشايد تكميل ويترين تاريخ كاروانسرا سرپا كرده‌اند.

چنانكه گفتم، آب اين آبگير از طريق يك قنات تامين مي‌شود. سرچشمه قنات در فاصله دو هزار و ‪ ۵۰۰‬متري جنوب مرنجاب قرار دارد و مظهرش دقيقا روبروي در ورودي كارونسرا سر باز مي‌كند.

در ضلع شمالي كاروانسرا خط پيچاپيچ ماسه‌زاري توي چشم مي‌زند كه در سينه‌كش آن، تك و توك، درختان كويري عرض‌اندام مي‌كند.

درياچه دلفريب نمك نيز درشمال مرنجاب قرار دارد و در واقع اين كاروانسرا در ساحل اين درياچه جا خوش كرده و سازندگان مرنجاب چهارقرن پيش با انتخاب اين مكان، حسابي شيرين كاشته‌اند.

 

بقیه سفرنامه رادرادامه مطلب مطالعه نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت |
                           

                                             Image hosted by allyoucanupload.com   

    بارگاه ملكوتي حضرت محمد هلال ابن علي فرزند بلافصل علي ابن ابيطالب (ع )واقع درشهرستان آران وبيدگل

  

شهرستان آران وبیدگل از توابع استان اصفهان است که با ۶۰۵۱ کیلومتر مربع وسعت، در شمال این استان قراردارد. مرکز این شهرستان شهر آران و بیدگل است. شهرستان آران وبیدگل  که درحاشیه جنوب غربی کویر مرکزی ایران واقع شده از شمال به دریاچه نمک آران وبیدگل  و استان‌های سمنان و قم ، از غرب به شهرستان کاشان،از جنوب به شهرستان نطنز واز شرق به شهرستان اردستان محدود است.

ارتفاع متوسط آن ازسطح دریا ۹۱۲ متر و در مختصات۵۱ درجه و ۲۹ دقیقه طول جغرافیایی و۳۴ درجه و ۱۴دقیقه عرض جغرافیایی می‌باشد. آران و بیدگل بخش وسیعی از دشت آبرفتی حوضه جنوبی دریاچه نمک بوده و شیب آن از جنوب به شمال است. در قسمت‌های شرق و شمال آن، تپه‌های ماسه‌ای به صورت نواری ازجنوب شرقی به شمال غربی کشیده شده که طول آن درحدود ۱۲۰ کیلومتر و عرض متوسط آن ۲۵ کیلومتر و ارتفاع آن بین ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ متر است و در اصطلاح محلی به بند ریگ شهرت دارد. درنواحی جنوب و جنوب غربی این شهرستان، دشت‌های کاشان و راوند واقع اند و در میان آن‌ها خشک رودهایی به وجود آمده که سیلاب‌های پراکنده و آبهای اضافی دامنه‌های شمالی ارتفاعات جنوبی کاشان را به دریاچه نمک منتقل می‌کند. آب وهوای منطقه، کویری است.

                                        

                     

                                              

+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت |

کاروان سرای مرنجاب:

 

 

گذرى كوتاه و مختصر بر درياچه نمك قم-آران وبیدگل
سكوت درياچه اى مغرور

297687.jpg

گزارش و عكس: احمد جلالى فراهانى

راهنمايمان مى گويد و من خيره به ساعت خورشيد، به تركيب نجيب «مرنجاب» مى انديشم؛ مرنجاب، چه اسم با مسمايى. مرنجاب. چيزى در ذهنم ضرب مى گيرد. مرنجاب. شلاق خورشيد بر گُرده ستبر كوير خراشيده مى شود. مرنجاب. قافيه بيدار مى شود. مرنجاب. شعرى در هزارتوى درونم مى چرخد و مى چرخد و به دهان پرتاب مى شود:
مرنج اى آب! مرنجى اى آب! مرنجى!
مرنجى كه اينجا آب، آب نيست، گوهر حيات است. طلا نيست، جان است. جان ِجانان ِخاك خفته هزار ساله است. مى بيغش صوفى به سلامت نرسيده... . بيابان، تَف كرده از هُرم گرما و ما به عاقبت خورشيد رسيده ايم. رستاخيز حيات. پايان جهان. درياچه اى كه درياچه نيست. اقيانوس بى پايانى است از بلور. از نور. دريا نيست اصلاً. اعجاز است. معجزه ناهماهنگ تمام كهكشان هاست كه اينك زير پاى من و همراهان من خاموش و لب بسته بر اندام ناموزون عطش، سنگينى مى كند. لحظه به لحظه تو را خراب مى كند و از نو مى سازد. خراب مى كند و از نو مى سازد . خراب مى كند و ... كودك من مبهوت و سرگشته ميان سرزمين سفيد رنگ نمك قدم مى زند و دور مى شود.
ـ فوق العاده است.
يكى از ميان جمع مى گويد و من خيره به اقيانوس بلور بسته پيش رويم به اين مى انديشم كه «فوق العاده» اينجا واژه اى از كار افتاده است، پرت است، بى مصرف است. حواسم پيش كودك شتر بانى است كه سر راهمان ما را به خنده اش آويزان كرد و رفت. در اجبار عبورى آشفته و سرسخت، نمى خنديد انگار، حرف مى زد شايد، چيزى مى پرسيد گويا. تو را چه به بيكران آسمان من؟ نگاهش كوير را مى خنديد. آسمان و بيابان را مى خنديد. تشنگى را مى خنديد. بى هيچ زمختى و زحمتى و گله صبور شترهاى پر حوصله اش يله و رها، خرده خاشاك سر صبح بلعيده را نشخوار مى كردند. كودك بازيگوش من هنوز و همچنان مبهوت و سرگشته ميان اقيانوس سفيد زير پايش، سرگردان است.
آران و بيدگل
از «آران» آمديم. سر صبحى و پيش از طلوع. گيج و منگ، خواب و بيدارى. آمدنى ديدنى هاى آران را يكى يكى به شوق كوير نوردى گَز كرديم. محله هاى قديمى دهنو، درب مسجد قاضى، بازار، سركوچه آب پخش، سركوچه يخچال و جاهاى ديگر كه نمى شناختيم. نديده بوديم. سر راهمان «بيدگل» هم بود. بيدگل و فخارخانه اش، بيدگل و سلمقان اش، درب ريگ اش، باغ علوى اش. بيدگل هنوز بوى نم به خاك نشسته سر صبح كوچه هاى خاك خورده و كهنه مانده را مى داد. تا برسيم به تپه هاى ماسه بادى اطراف شهر كه حالا پر است از بوته هاى گز ِ اداره جنگلبانى، خورشيد آسمان را پر كرده بود. راهنمايمان خواب آلوده و خميده برايمان از آران گفت و بيدگل. گفت كه آران روزگارى شهرى ساحلى و بندرى بوده است بر كنار درياى مركزى. گفت كه روزگارى در اين شهر بيشتر از ۲۰۰ هزار نفر زندگى مى كردند تا اين كه دريا خشكيد و زندگى در اين شهر از هم پاشيد و دوباره آرانى از نو بر ويرانه هاى آن شهر خشكيده و از هم پاشيده بنا شد كه اين شهر بازمانده همان شهر است. گفت كه بعضى از باستان شناسان را عقيده بر اين است كه چنانكه در دشت هاى اطراف آران حفارى شود چهره حقيقى و قدمت واقعى آن شايد از سلك كاشان هم كهنه تر باشد.
او مى گفت و ما به ترك خوردگى زمين نزديك و نزديك تر مى شديم و در اجبار عبورى خودخواسته، تن به تماشاى تشنگى مغرور سرزمينى خاموش و مرموز، سپرده بوديم. چهره گره خورده و خسته «آران» حكايت از عمرى طولانى و تحمل رنجى عظيم مى داد. رنجى باشكوه. عظمت باشكوه تشنه بودن و دم برنياوردن. سر خم نكردن. تشنه بودن و مغرور ماندن. گاه به گاه گله ساكت و صبور شترهاى پر حوصله از برابرمان عبور مى كردند و ما خيره به گام هاى كشيده و طولانى شان گوش به صداى خواب خورده راهنمايمان مى سپرديم:
بعضى ها معتقدند «آريارمنه» دو فرزند داشت. يكى به نام «آر» به معنى گرم و ديگرى به نام «اير» به معنى سرد كه آران به دست « آر» بنا گرديد و نام خود را بر آن نهاد و «ان» پسوند نسبت است.
داستان بيدگلش اما شنيدنى تر بود، راهنمايمان مى گفت:
- معروف است كه بيدگل از جمله ۴۰ حصاران بوده است و بنياد و آبادانى آن را « بى بى گل » از دختران «اوكتاى قاآن بن چنگيز » نهاده و طرح ريزى آن را مهندسان كارآگاه گذارده اند. اما مستندات تاريخى صحت اين نظريه را رد كرده و بر آن خط بطلان مى كشند. بعضى از محققان معتقدند بيدگل در اصل «بى گل» بوده است. زيرا كلمه بيدگل در زبان محلى «وه گل» كه مخفف «ويگل» است به معنى مكان بى گل. آنان شعر سليمان صباحى بيدگل را شاهدى بر مدعاى خويش مى آورند.
بعد هم گفت كه كتاب زبان كوير حسين عليجانزاده را بخوانيم كه تحقيقى است درباره آران و بيدگل.
مرنجاب
اينجا مرنجاب است. خاستگاه دريغ و دريغا و دريغ من. مثلثى ميان من و آفتاب و درياچه. مربعى ميان من و آفتاب و كوير و تشنگى. دايره اى ميان جغرافياى زخم خورده بى باران. عقرب آفتاب بود كه رسيديم. گيج و منگ خوابى نصفه نيمه. مست و نيمه هوشيار. مست از بوى گلاب قمصر، كه در سرمان پيچيده بود. مست از بوى خشتِ خاك خورده كاشان. مست از جريان ستاره ها برفراز كوچه پس كوچه هاى آران و بيدگل. مست از خنكاى يك شب بيابانى. شبى كه شب نيست. ستاره باران است. شبى كه شب نيست. نفس كوچك فراموشى است. دل سپردن به خاموشى است. راهنمايمان از مرنجاب مى گويد:
- «مرنجاب كويرى است كه از شمال به درياچه نمك آران و بيدگل مى رسد و از غرب به كوير مسيله و درياچه هاى نمك حوض سلطان و حوض مره. شرقش به كوير بندر ريگ منتهى مى شود و پارك ملى كوير و جنوبش مى رسد به آران وبيدگل، راهى كه ما از آن آمديم.»
ساعت آفتاب بود كه رسيديم. در نيزه باران خورشيد. اينجا تمام عددها ظهر است. تمام دقيقه ها. ثانيه ها. ساعت ها. از آسمان، عطش بر خاك مى چكد اينجا. مرنجاب كجاست؟ جايى ميان گستره جنوبى ساحل درياچه نمك. پيش رويمان كرانه اى است سفيد، از تشنگى زمين. درياچه نمك. درياچه اى كه درياچه نيست. اقيانوس بى پايانى است از بلور. از نور. دريا نيست اصلاً. اعجاز است. معجزه اى ناهماهنگ با تمام كهكشان ها. درياچه، خواب تمام درياهاى جهان را فروبلعيده. زير آسمانى بى دريچه و ابر، درياچه انگار خواب صدف مى بيند. خواب ماهى. خواب ستاره هاى دريايى و موج هاى خروشانى كه به ساحل صخره اى اش كوبيده مى شود. درياچه در خواب غوطه ور است و دائماً از خود مى پرسد: « چشمه اى آيا در من خواهد جوشيد؟ بارانى آيا بر من خواهد چكيد؟» درياچه اما درياچه نيست. رؤياى سفيدپوش تشنه اى است كه بر عطش ترك خورده كوير پراكنده مى شود.
صداى راهنما، سوار بر زوزه باد در گوشمان مى پيچد:
- كوير مرنجاب از زيباترين نقاط كويرى ايران است كه تپه هاى شنى بلند و جنگلهاى تاقش سخت ديدنى است. جزيره سرگردان و درياچه نمك از جاذبه هاى كم نظيرى است كه تنها در ايران و در اين مناطق يافت مى شوند. اينجا روزگارى محل عبور كاروان هاى شتر بوده است و چاه دستكن در اين منطقه قرار داشته. كاروانسراى مرنجاب و قنات پرآبش كه اينك به لطف كار كارشناسى كارشناسان سازمان ميراث فرهنگى احيا شده است گواه اين مدعاست كه مرنجاب روزگارى تقاطع گذر كاروان هاى تجارى و سياحتى بسيارى بوده است.
او مى گويد و من خيره به كوير مى نويسم. پيش رويمان درياچه نمك است و پشت سرمان تپه هاى ماسه بادى. تپه هايى طلايى رنگ و فريبنده. تپه هايى كه به رؤياى درخت در خود خزيده اند. تپه هايى كه هوس فرو رفتن در ماسه هاى طلايى شان در سرمان بيداد مى كند. كفش ها بى اختيار كنده مى شوند . پاها بى اختيار برهنه. جوانترها زودتر از بقيه به تند ريز تپه مى زنند. وقت وقت رفتن است. تپه ها تو را به خود مى خوانند. تپه هاى ماسه بادى خوش خرام، كه آبروى كويرند.
- اينجا را نگاه كنيد!
كسى از ما مى گويد. او مى گويد و سرها به طرفى مى چرخد. چند چتر برافراشته و رنگارنگ. سايه بان هايى مصنوعى. سايه هايى كه دهان كجى به سلطه آفتاب است. زير سايه ها چند نفر گردشگر خارجى كوكا مى نوشند. كوكا مى نوشند و به ما مى خندند. از سر خوش آمد گويى؟ شايد. شايد هم خنده اى كه نشانه پيروزى است. نشانه رو دست زدن. كه ما زودتر از شما رسيده ايم. ما كه اينجا خاكمان نيست و قدرش را بيشتر از شما مى دانيم.
- قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى!
يكى از ما مى گويد. انگار كه فكرت را خوانده باشد و مجادله اى بى پايان ميان گروه كوچك مان سر مى گيرد. يكى مى گويد:« آنها بهتر از ما مى دانند كه چه داريم و چه نداريم.» ديگرى به پاسخ بر مى آيد كه : «قدر دانستن نيست اين. اين اكوتوريسم است. اكوتوريسم يعنى همين. يعنى به رخ كشيدن طبيعتى بكر به ديگران. يعنى پول درآوردن از راه طبيعت براى مملكت.» بحث چندگانه مى شود. نقد جاى سؤال را مى گيرد و انتقاد جاى داورى مى نشيند: «چرا نبايد بسترهاى لازم براى بهره بردن بيش از پيش از اين طبيعت بكر فراهم شود؟ چرا نبايد همانند كشورهاى آفريقايى از بيابان و صحرايمان پولى به جيب بزنيم؟» يكى مى گويد: «اروپايى هاى آفتاب نديده حاضرند صدها هزار پوند خرج اين آفتاب و ماسه ها كنند. » كسى بى نظير بودن درياچه را به رخ مى كشد و من فارغ از اين حرف هاى تكرارى و هميشگى به بيابانگردهاى فرنگى مى نگرم كه كِرِم زده بر پوست، خود را برنزه مى كنند و مى شنوم صداى چند نفر همراه محلى شان را كه از ديده شدن يك جفت پلنگ در اين نواحى با يكديگر سخن مى گويند.
درياچه نمك
حالا بر بيكران بلور درياچه ايستاده ايم. در جدال نابرابر زمين و آسمان. ميعانى حيرت آور و سرسخت در اطرافمان جريان دارد. ما اينجا بيرون از زمان ايستاده ايم. بيرون از زمانه. هيچ كس با هيچ كس سخن نمى گويد. كه خاموشى با هزار زبان در سخن است. سكوت مان از بهت نيست. از حيرت نيست، از اضطراب نيست، از سر ناچارى است. نور زرد رنگ و بى ترحم خورشيد، سوار بر گُردهِ بادى شور و آزار دهنده به صورتمان تازيانه مى زند. بى ترحم و مداوم و چشمانمان را طاقت ديدن نيست، كه نور تيماج زرد رنگ ميرغضبى است سنگدل. كه نور زبانه آتش است بر مردمك هاى شهر نشين ِ بيابان نديده. هيچ كس چيزى نمى گويد. زير پايم سوسكى ناكام در عبور از اين مسلخ را مى بينم كه در پنجه بلورين مرگ متعجب و سردر گم مرده است. زير پايم سكوت ِساكت رؤياى چند هزار ساله درياچه اى مغموم جريان دارد. درياچه اى مغموم كه در حرارت سكوتى تلخ، خواب سرخى سيبى را مى بيند. سكوت درياچه فرياد عطشى است كه فروتنانه بر خاك مى گسترد.ميعان عطشى فروتنانه كه در تلاطم عصيان خورشيد، بلور مى شود. دل نمك مى شود. باد را اينجا تصور كن كه بر منحنى تازيانه خورشيد به نيشخط رنج بيگانه با اميد، بر سينه درياچه فرو مى لغزد. نه! اين همه بيهوده است. مرا ياراى وصف اين درياچه نيست. حتى اگر تمامى الفاظ جهان را در اختيار داشته باشم. راهنمايمان مى گويد:
- درياچه نمك درياچه نيست. معدن است. معدنى سرشار از منيزيم. هشتمين عنصر فراوان در سطح خارجى زمين. سود سرشار اين ماده در جيب چه كسى ريخته مى شود؟ هيچ كس. از هر ۱۰۰ كيلوگرم نمك اين درياچه ۱۳ تا ۱۴ كيلوگرم منيزيم خالص مى توان استحصال كرد. تاكنون۳۲ميليون تن منيزيا، ۲۰۰ميليون تن كلر سديم و ۴‎/۵ميليون تن كلريد پتاسيم از اين درياچه گرانبها كشف شده است. درياچه منبع لبريزى از هيپو كلريت كلسيم نيز هست. قيمت هر گرم از اين ماده كه در توليد پودرهاى لباسشويى و صنايع نساجى و رنگرزى و تأسيسات آبرسانى كاربرد فراوان دارد در بازارهاى جهانى ۲ دلار است. مصرف هيپو كلريت كلسيم در ايران نيز سالانه بالغ بر ۷۵ ميليون گرم است كه تنها مقادير كمى از آن در داخل كشور توليد مى گردد و الباقى را بايد از خارج وارد كرد. علاوه بر اين، از شورابه هاى درياچه نمك مى توان در توليد ۱۰تا ۱۲نوع كانى در صنايع گوناگون نظير كودهاى شيميايى، كاغذ، عايق كارى لوله، ضد يخ، مواد آرايشى، شيشه و سراميك، شوينده ها و لاستيك سازى و پزشكى نيزاستفاده نمود. ارزش تخمينى اين معدن سفيد و شور خفته در دامن كوير، بالغ بر۲۰ ميليارد دلار تخمين زده مى شود و اين به جز صدها ميليون دلارى است كه مى توان همه ساله از قبل اكوتوريسم منطقه بدست آورد.
با اين همه من مبهوت از بهت ساكت درياچه اى مغموم كه بر گستره اى به پهناى ۲ هزار و ۳۰۰ كيلومتر در ميانه كوير مركزى ايران خفته است، قدم مى زنم. درياچه اى كه از نگاه آسمان، مثلثى است از دريغ و دريغا و دريغ من. مثلثى است از آه و آهك و نمك.
وقت رفتن است. دل كندن. بريدن. خودم را مى بينم كه از آن همه سفيد، آن همه بلور، آن همه عظمت و شكوه دور و دور تر مى شوم. دورتر و دورتر و دورتر. با خودم مى گويم: درياچه را نگاه كن! «چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاك مى شكند.» نگاه كن! چه بزرگوارانه بر شعله خورشيد مى گسترد. نگاه كن!...
از درياچه نمك دور و دورتر مى شويم و در آستانه غروب، طبيعت بى آن كه از ما يارى طلب كند، خدا را به تعظيم مى نشيند.

+ نوشته شده توسط معدن دارآرانی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت |