هنگامي كه كودكي بيش نبودم،از من خواسته بودند هر روز با تولد خورشيد از خواب شيرين برخيزم و كيف و كتاب و دفتر را بر دوشهاي نحيفم بنهم و پاي در كوچه و خيابان به دنبال آموختن،آنقدر راههاي پيچ در پيچ را با پاهاي كودكانه ام در نوردم تا به مكاني كه همگان مدرسه اش نامند برسم. آن روزها سر كلاس چشم به دهان محبوبِ زميني ام مي دوختم تا مبادا نكته اي از گفته هايش از دهان بيفتد و من غافل باشم و در رسيدن به انتهاي آرزوهايم لنگ بمانم.يادم مي آيد هر روز ابتداي لبخند آفتاب،با خواب ناز وداع مي كردم،در گرماي سوزان و برف و باران،به دنبال راهي كه فراسويم نهاده بودند،مي رفتم و من تمام الفبايِ بودن را با عشق چون او شدن؛ مشق مي كردم........
زيباترين لحظه هاي زندگي ام ديدن رضايت و لبخند آموزگارم بود.لباسهايم را تميز نگه مي داشتم تا او كه هر چه مي گفت با جان و دل مي پذيرفتم از من راضي باشد.آنقدر مهربان و دوست داشتني بود كه اگر در چشمانش برق شادي هميشگي را نمي ديدم از خواب و خوراك مي افتادم كه چرا غصه دار شده است.هنوز هديه ها و يادگاريهايش را نگه داشته ام.يادش بخير كودكيم زود رخت بست.
اينك من معلمم
آموخته ام كه دوست بدارم تا دوستم بدارند.آموخته ام كه درك كنم معني درد را.آموخته ام تا صورتم راباسیلی سرخ کنم .آموخته ام که علم بهتر ازثروت است. آموخته ام که دست نزد دیگران درازنکنم .آموخته ام كه همه مشكلاتم فقط اجازه دارند تا پشت درِ كلاس بيايند و لبخند را فراموش نكنم.اما نمی دانم چگونه اینهارابه دیگران بیاموزم ؟
آران وبیدگل ما ۱۲اردیبهشت روزمعلم رابه کلیه معلمان عزیز تبریک می گوید .

